تبليغاتX
دختر مشرقی


دختر مشرقی

دختری که لكنت واژه هايش رامديون واژه اي ست با نام مقدس عشق


یاد بگذشته به دل ماند و دریغ نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و ندادنامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مراپس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا می نگرم باز هم اوست که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوزبر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابدورنه دردیست که مشکل برود

تا لبی بر لب من می لغزدمی کشم آه که کاش این او بود

کاش این لب که مرا می بوسدلب سوزنده آن بدخو بود

می کشندم چو در آغوش به مهرپرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بودشعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که ز دل بر دارم بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شدبا که گویم ستم عشقش را

مادر این شانه ز مویم بردارسرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را از تن زندگی نیست بجز زندانم

تا دو چشمش به رخم حیران نیست به چکار آیدم این زیبایی

بشکن این آینه را ای مادرحاصلم چیست ز خودآرایی

در ببندید و بگویید که من جز از او همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست فاش گویید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست بگویید آن زن دیر گاهیست در این منزل نیست



فروغ فرخزاد-دیوان اسیر



نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط غزال| |


...

دیگر نه صدای سکوت شب را می شنوم

و

نه فریاد بامداد را

دیگر نه آوای خنده ی باران را می شنوم

و

نه صدای غرش باد را

دیگر نه تو هستی

ونه عروسک کوچک رویاهایم

دیگر نه من هستم

ونه گهواره ی کودکیم

دیگر هیچ به جای نمانده است

جز تکه ای استخوان در آغوش خاک

و

درخت سیبی که خون من درآن جاری است

و غریبه مردی

که به قانون جاذبه ی زمین می اندیشد....


نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط غزال| |

 

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی

پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

 


همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

 


همه می ترسند

همه می ترسند ، اما من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوَستیم

و نترسیدیم


سخن از پیوند سست دو نام

و هم آغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت منست

با شقایقهای سوخته ی بوسه ی تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست

که سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند


مادر آن جنگل سبزسیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدف های پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان وان پرسیدیم

که چه باید کرد




همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه ی نامحدود

که دو خورشید به هم خیره شدند




سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روزست و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

بر فراز شبها ساخته اند

 

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را



پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم

از بلندی های برج سپید خود

به زمین می نگرند

فروغ فرخزاد ـ دیوان تولدی دیگر

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط غزال| |

 

سلام دوستای گل خودم...

ببخشید نبودم و نتونستم بهتون سر بزنم

اما شما که منو از یاد نبردین و نمی برین

مگه نه؟

دوستتون دارمممممممم

به همه سز میزنما...

پس کسی گله نکنه...

واسم کلی دعا کنید که محتاجم

بای بای

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/26ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط غزال| |

 

 نمي‌نويسم، چون مي‌دونم نوشته‌هام رو نمي‌خووني، حرف

نمي‌زنم، چون مي‌دونم هيچ وقت حرف‌هامو نمي‌فهمي،از ارزش

چیزی نمیگم ،چون میدونم واست ارزشی ندارم ...نگاهت نمي‌كنم،

چون تو اصلا نگاهمو نمي‌بيني، صدات نمي‌زنم، چون اشكاي من

براي تو بي‌فايدست، فقط مي‌خندم، چون تو در هر صورت مي‌گي

من ديوونم.

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط غزال| |

 

تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر
نتوانم، نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری به بهار دیگر
آه، اکنون دیریست
که فرو ریخته در من، گوئی،
تیره آواری از ابر گران
چو می آمیزم، با بوسهء تو
روی لبهایم، می پندارم
می سپارد جان عطری گذران

آنچنان آلوده ست
عشق غمناکم با بیم زوال
که همه زندگیم می لرزد
چون ترا می نگرم
مثل اینست که از پنجره ای
تکدرختم را، سرشار از برگ،
در تب زرد خزان می نگرم
مثل اینست که تصویری را
روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز
شب و روز
شب و روز

بگذار که فراموش کنم.
تو چه هستی ، جز یک لحظه، یک لحظه که چشمان مرا
می گشاید در
برهوت آگاهی ؟

بگذار
که فراموش کنم

فروغ فر خزاد – دیوان تولدی دیگر

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط غزال| |

 

مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگ‌ هایم می‌ شنیدم.
زندگی ‌ام در تاریکی ژرفی می‌‌گذشت.
این تاریکی ، طرح وجودم را روشن می‌کرد.

در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید.
زیبایی رها شده‌ ای بود
و من دیده به راهش بودم:
رویای بی‌شکل زندگی‌ام بود.
عطری در چشمم زمزمه کرد.
رگ‌ هایم از تپش افتاد.
همه ی رشته‌هایی که مرا به من نشان می‌داد
در شعله ی فانوسش سوخت:
زمان در من نمی‌گذشت.
شور برهنه‌ ای بودم.

او فانوسش را به فضا آویخت.
مرا در روشن ‌ها می‌جست.
تار و پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت.
نسیمی شعله ی فانوس را نوشید.

وزشی می‌گذشت
و من در طرحی جا می‌گرفتم،
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می‌شدم.
پیدا ، برای که؟
او دیگر نبود.
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟
عطری در گرمی رگ ‌هایم جا به ‌جا می ‌شد.
حس کردم با هستی گمشده‌اش مرا می نگرد
و من چه بیهوده مکان را می‌کاوم:
آنی گم شده بود.

سهراب سپهري, ديوان زندگي خواب ها

 

نوشته شده در جمعه 1388/06/13ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط غزال| |

قالب : پيچك